sound of truth(نوای من)

از حقیقت و واقعیت
 
و اما اکنون (1)
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸  

ترانه حیاتم  را می سرایم .

اکنون دیگر زمان گفتن است.

سخنان سالهای بودن در عالم واقعیت و چشم بر عالم حقیقت بستن ها.

اینک زمان سخن از ناگفته هاست.

 

پ.ن: ٢٠صفحه نخست اتوبیوگرافی ام در طی دو روز نگاشته شد!حس کردم دیگر زمان گفتن فرا رسیده است. پس از اتمام خلاصه آن را در وبلاگ خواهم نهاد.

پ.ن ٢: پس از سالها علم آموزی به نقطه کور نادانی رسیده ام. پنج ماه است که هیچ کتاب یا نگاشته مربوط به رشته تحصیلی ام نخوانده ام . پس از یک مرخصی تحصیلی هنوز هیچ انگیزه برای ادامه در رشته حقوق بین الملل ندارم.

سال گذشته چنان از هر حیث مرگ آور بود که دیگر توان ادامه نگذاشته است.

پس از سالها اما خود را به واقع شناختم و این فراغت خود خواسته گوهری چنین گرانبها را به من ارزانی داشت.

از اکنونم بیشتر خواهم نگاشت.



 
واقعیتی به نام انسان -رابطه دو مجهولی ( روح و روان ) - نخست
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشین دانستیم که در معادله سه مجهولی ( جسم / روح و روان ) ؛ آنچه نمی تواند مبنای سنجش ما در جهت یافتن واقعیت وجود انسان قرار گیرد ( جسم ) است و دلیل آن را نسبی بودن آن دانستیم و بدین گونه رابطه ٣ مجهولی خود را ٢ مجهولی دانستیم.

 حال باید بدانیم که می توان کدامیک از دو پایه ( روح ) یا ( روان ) را شالوده سنجش خود قرار داده و سایر بخشها را نسبت به آن بسنجیم .

اینجا راه دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه ( روح ) و ( روان ) را به گونه ای با یکدیگر مورد قیاس قرار داده و از آن به نتیجه ای فراگیرتر برسیم .

در این روش بار دیگر با این نکته را به یاد داشت که یکسان دانستن ( روح ) و ( روان ) اندیشه ای بس نادرست است و نباید چنین پنداشت که رابطه دو مجهول ما برابر است با :

( روح = روان)

بابراین یا باید رابطه ما به برابر با چنین الگویی باشد :

( روح > روان ) و یا چنین باشد : ( روح < روان )

که هر یک پایه نگاشته جداگانه ای در نگاشته های پسین خواهند بود .



 
واقعیتی به نام انسان - ششم : اطلاق یا نسبیت کاتالیزگر روان در معادله روح و جسم؟
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشین ؛ « روان » را به مثابه کاتالیزگری دانستیم که در معادله روح و جسم ؛ می تواند مقدار ثابتی به خود گیرد. به بیان دیگر ؛ عنصر (روان ) به واسطه (اصل نسبیت جسم)؛ می تواند نقطه های ثابت فرض شود که سایر امور نسبی (واقعیتها) نیز با کمک این نقطه ثابت تعریف شوند.
پرسش دبگری هم درباره(روان )  وجود دارد و آن اینکه آیا (عنصر ثابت ) باید خود دارای وصف (نسبی ) باشد یا ( مطلق ) بودن آن ؛ شرط ( لازم و کافی ) برای ثابت بودن آن است ؟
پاسخ به این پرسش ؛ می توان راهگشای ما در ادامه این نگاشته باشد . چرا که اگر ۲ نقطه (نسبی ) ؛ ( جسم  و روان ) را نسبت به یکدیگر بسنجیم ؛ به پاسخی متفاوت از زمانی خواهیم رسید که (جسم ) را پدیده ای نسبی اما (روان ) را پدیده ای مطلق بدانیم .

دومین پیچیدگی نیز آن است که آیا یک نقطه ( مطلق ) می تواند به عنوان پدیده ای ( خنثی ولی کاتالیزگر)؛ فرض شود بدون اینکه صفات ذاتی ( کلیت و اطلاق ) خود را از دست بدهد؟
و پرسش دیگر این که ( این اطلاق ) آیا برابر با مفهوم کلیت و اتنزاع گونگی آن است یا نه؟
در نگاره ای دگر بدانها پاسخ خواهیم گفت.