sound of truth(نوای من)

از حقیقت و واقعیت
 
شناخت درونمایه اجتماع ناهمگون - بخش سوم + پایان نگارش اتوبیوگرافی حقیقی
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸۸  

در امتداد نگاهم به اجتماع ناهمگون آرام آرام گام می زنم و پیش می روم . آنگاه می ایستم و  از اعماق اجتماع دوم ( اجتماع آدمیان بی نقاب ) به درونمایه اجتماع اول (  آنجا که همگان نقاب تظاهر در برابر منصب یا جایگاه رسمی خویش بر چهره می زنند می ایستم و به ژرف نگری بی مانندی تلاش می کنم ادراک کنم در پس این نقابهای بی رنگ و مسخ شده در هزارتوی یک باور یکسان ساز پندارها چه معنایی نهفته است؟

 

نخست کمی می هراسم مبادا بر اساس تلقینات تشویش آفرین  ( من ناظرهای فرافکن) از خویش راستینم دگربار بیگانه شوم و نقاب بر چهره نهم . اما به آسودگی آنگاه که اصول راستین طبیعت حقیقی خویش را در چهارچوب انسانیت محض رعایت می کنم می توان به تاثیر و تاثرات متقابل این دو اجتماع  در آرامش افزونتری نظر افکنم. چه فرایند هولناکی می بینم. گروهی در راستای القای  تهی و پوچ بودن گروه دیگر از حیث باورهای سازنده هستی طبیعی و غیر نقشی  ایشان بی وقفه تلاش می کنند.

 القای این باور که شما سکنه اجتماع دوم حتی ساده ترین اصول رفتار با خویشتن خویش از نیازهای فطری گرفته تا نیازهای روانی را نمی شناسید و ما ساکنان اجتماع اول بر شما فرو فرستاده شده ایم که به شما حتی ( خود ) بودن را بیاموزیم.

غافل از اینکه این خودساخته شده توسط دگران «خود » نیست بلکه نمایه ای از آن است که ایشان می طلبند.

خود راستین بی نقاب را کشتن و ساختن نقاب دروغینی به نام ( خود واقعی ) نخستین تاثیر ویرانگر اجتماع ویرانگر اول بر اجتماع دوم جماعت بی نقاب و راستین است.

 افزونتر از این باب سخن خواهم گفت.

پ.ن: نگاشتن اتوبیوگرافی سرانجام  در هفتمین روز دیماه ١٣٨٨ پایان یافت و هم اینک بخشهای زمان حال به گونه روز نوشت بدان افزوده شده است و در نگاشته هایم دیگر به تمامی ساکن همین دقایق و ثانیه هایم !

 

با گذشته ام  وداع کرده ام و اکنون از پند هایش در بندهای قصاید زیستنم بهره می گیرم.



 
شناخت درونمایه اجتماع ناهمگون -بخش دوم
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸۸  

اینجاست که حس می کنم مجال ایستایشم نیست.

 همواره در پی یافتن راستین خویشتن خویش افقهای بسیار می پیمایم و  در دقایق چندبعدی حضور در من حقیقی و نقابم که سخت بر چهره نهاده ام تا لحظه ای رهروان هیچ در عالم پوچ از جنس اجتماع دوم از ذات راستینم هیچ ندانند ره می پویم.

حس حضور در ماتمکده ای را دارم که یاران دیو  با نمایه  مخوفش از دور دست برایم ساخته اند.

 و  در این حیرانی که این واژگانم  از آن کیست ؟

 

به این باور رسیده ام که در نظمی هراسناک  عناصر سازنده اجتماع اول و دوم  و سوم و چهارم را به اجتماع پنجم پیوسته بوده و باعث خواهد شد درونمایه ای پیچیده ای را به نظاره بنشینم که در شتاب هراس آلود زمان فرصت نگریستن موشکفانه تر   به این  لابیرنت هراس آور اما از درون تهی اجتماع ناهمگون را  نیابم.

 دیگر در تسلسل پایان ناپذیر نگاشتن از گذشته و اکنون به دقایقی می رسم که حس میکنم این واژگان نه یک داستان خیال انگیز که واقعیت پیچیده اما ساده ای از ما و تمامی عادتها و باورهایمان است که در هر گام  به مثابه نوزایشی هزاران بار در خویش باشد.

 کمی دیرتر از معنای راستین اجتماع اول تا پنجم سخن خواهم گفت.

 پ.ن: اکنون درست در نقطه عطف حوادث زندگانی ام در بیست و دومین روز تیرماه ١٣٨٧ ایستاده ام به خویش می نگرم که هر لحظه از پل گذشته دورتر می شوم و به زمان حال باز می گردم تا کتاب زندگانی خویش را با دستان خویش بنگارم. اکنون ٢۶ ساله ام و چندی تا پایان مهمترین بخش  هستی ام باقی نمانده است. اکنون برگ ٢٩٠٠ ام  زندگینامه حیرت  آلود اما ساده ام را نگاشته ام.



 
شناخت درونمایه راستین اجتماع ناهمگون - دیباچه
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸۸  

در نگاشتن از آن همه واقعیت وحقیقت زین پس از درونمایه "پلیدی "خواهم نگاشت.

 در نگارش این شناخت درست یا نادرستم از پلیدی در ابتدای سخن بیان می دارم که بر آنم تنها نمایه ای از آنچه خود مپندارم را بنگارم نه آنکه هر چه دیگران را خوش آید .

 می دانید ما - همگانمان - از شناخت خویشتن خویشمان ( فردیت متمایزمان از سایرین غفلت کرده ایم.

 ما به همان میزان که جزیی از تمامی ابعاد پویش در اجتماع به عنوان یک من- دیگر  نقاب تظاهر به بودن واقعی بر چهره می زنیم " خود - بی نقاب و یکتا" نیز هستیم.

 حس می کنم در یک تسلسل باطل گاه چنان به راه افراط "خودمحور " می شویم و به تمامی از پدیده های جهان غفلت می کنیم ( راهی که عمده فیلسوفان و عرفای سده های پیشین پی گرفتند و دیر زمانی انگار من نیز در دایره این افراط گرایان در شخص محوری بودم ) و یا گاه چنان در جریان بی امان "حضور در اجتماع "با تمامی لایه های سازنده اش ( که زین پس یک به یک از تمامی این لایه ها سخن خواهم راند ) غرقه می شوم که خویشتن خویشمان را به تمامی از یاد می بریم .

 لذا در نگاشتن از این همه راه تعادل محض را پیشه خواهم کرد که اطلاق در تعادل حتی در جهان نسبیت نیکو باشد.

حداقل در این زمان چنین می اندیشم (  و امیدوارم مرا متصل به هیچ راه و مرام از پیش شناخته شده ندانید.

راه من  یکتاست . چونان من ناهمگون اما بالنده! نامتجانس تر از خویش نیافته ام اما هرگز از خویش گریختن نتوان پس خویش را چنین که هستم و نیستم خواهم پذیرفت . گرچه هنوز هم در حسرت شکستن روح سبزینگی ها در اندوهم . نمایه آنچه اینک در اجتماع ناهمگونم رخ می دهد در آینه پندارم گویی بازتاب می یابد.

راه من است ( نیک یا بد برای خویش و مستفل از دگران راه خویش می روم.)چه نکوتر که از زاویه نگاه خود به همه چیز بنگرم اما تلاش کنم در گرداب خودمحوری گرفتار نایم.

 زین پس این واژگان راهبر من به شناخت است.

" اجتماع دوم" و " پلیدی "

از هرچه دانسته ام خواهم نگاشت.

پ.ن: به شمارگان ٢٣٢٠ برگ واژه بی نقاب از خویشتن نگاری به میانه آذرماه ١٣٨٣ گام نهاده ام.

 دیروز بیست و دو ساله ام و در لحظه بیست و هفت ساله! ( در نوسان میان اکنون و دیروزم خود را اکتشاف می کنم و بس که هیچگاه چنان که "باید " نبوده ام .

پ.ن ٢: سروش مهربان !هم اندیش همه دورانها! چونان همیشه به عنصر کامل کننده  مجموعه پندارهایم شباهت دارید که آنگاه که می پندارم در اندیشیدن یکتایم باز می گردید و دانستن مدام خویش را به ارمغان می آورید .

سپاس بی کران نثارتان

پ .ن ٣ : در خوانش پژوهشی هنر این روزها سخت جان تر می خوانم و گم می شوم



 
هشتمین خزان - سالگشت هشتم سراچه حقیقت و هزاره زیستنم!
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳۸۸  

" نبودن حقیقی تنها گریزگاهی بود برای نبودن همپوشانی اندیشه هایم از دیروز تا امروز".

اکنون بسیار واژگانی را از این سو آن سو می شنوم که تکرار واژگان سالیان دور من است .

 

بیایید در پایان هفتمین سالگشت سراچه حقیقتم و آغاز دقایق دگربار زاده شدنش صادقانه سخن گوییم.

یا من باید بازهم والاتر روم و واژگان معنایی خویش را چنان دور بگذارم که هیچ معنای ملموسی برای خوانشگران نیابد و یا چونان همیشه اندیشه هایم را بال و پر گسترده در این سراچه به پرواز آورم.

 بیاید اگر واژه یا اندیشه مرا نقل به مضمون یا محتوا می کنید از آفرینشگر آن نیز یاد کنید .

گرچه محتاج یاد کردن نیستم اما اصول ارتباط نوشتاری مدرن را خوب می شناسم. رعایت کپی رایت یک ایده یا معنا شاید حداقل کاری است که در تمرین آزادگی به کار می آید.

پ.ن: هشتمین سالگشت سراچه حقیقت را در میانه نگارش خودخوانی دگر باره خویش پاس می دارم.

 زاد روز این سراچه (٨/٧/٨١) در ٣۶۵ دوره هشتگانه خویش اکنون هفت سال تمام است و می رود تا هشت سالگی خویش را کودکانه اما سراسر دانایی در وادی دانستن آغاز کند.

نیز نگارش اتوبیوگرافی به هزارمین برگ خویش رسید . در فاصله دو ماه اخیر هزار صفحه از انباشته پندارهای نهان در ناخودآگاهم از زندگانی سراسر پویشم را نگاشتم.

این تجربه ناب برای بار نخست است که چنین پرشمار به سویم باریدن گرفته است.

اکنون در آغاز هزارمین صفحه اتوبیوگرافی در آستانه هشتمین سال نگارش سراچه حقیقت ١۶ ساله ام و ٢٧ سال سن تقویمی من نیز چند ماهی را برخود افزوده است اما  با  عقل   حیرانم تا کدامین افقها خواهم تاخت نمی دانم.

(  اکنون در نگارش وقایع زیستنم به شرح تجربیات آبان  ماه سال شگفت انگیز ١٣٧٧ رسیده ام .)

هزاره زیستنم و زاد روز این سراچه را پاس می دارم.



 
بودن اما ناهمگون
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۸ شهریور ۱۳۸۸  

اکنون در حیرانی این پرسشم که :

آیا بودنمان در عالم هستی برای اثبات زیستن راستینمان کافی است؟

یا چونان روح سرگشته در معیت جسم حیران روزگار می گذرانیم؟

در جستجوی نشانه ای برای اثبات زیستنم به خویشم

نمی یابم شاید جهد فزونتر می طلبد.

ما کجا ایستاده ایم؟

از تکرار دردها خسته ایم.

راهی باید تا رهایی روح من و ما.

پ.ن: نگاشتن اتوبیوگرافی ام به شرح وقایع سال ١٣٧٢ رسیده است و تا کنون ١١ ساله ام!

کمی دیرتر بخشی از آن در این سراچه نگاشته خواهد شد.



 
و اما اکنون (1)
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸۸  

ترانه حیاتم  را می سرایم .

اکنون دیگر زمان گفتن است.

سخنان سالهای بودن در عالم واقعیت و چشم بر عالم حقیقت بستن ها.

اینک زمان سخن از ناگفته هاست.

 

پ.ن: ٢٠صفحه نخست اتوبیوگرافی ام در طی دو روز نگاشته شد!حس کردم دیگر زمان گفتن فرا رسیده است. پس از اتمام خلاصه آن را در وبلاگ خواهم نهاد.

پ.ن ٢: پس از سالها علم آموزی به نقطه کور نادانی رسیده ام. پنج ماه است که هیچ کتاب یا نگاشته مربوط به رشته تحصیلی ام نخوانده ام . پس از یک مرخصی تحصیلی هنوز هیچ انگیزه برای ادامه در رشته حقوق بین الملل ندارم.

سال گذشته چنان از هر حیث مرگ آور بود که دیگر توان ادامه نگذاشته است.

پس از سالها اما خود را به واقع شناختم و این فراغت خود خواسته گوهری چنین گرانبها را به من ارزانی داشت.

از اکنونم بیشتر خواهم نگاشت.



 
27
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳۸۸  

به ترانه سکوت در حقیقت فریاد زاده شدم.

دگر بار تا همیشه بودن در پس بی نهایت.

در غریو خاموش یک ترانه

٢٧ !



 
دگر بار من ؟
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

در وادی واقعیت تشویش را به حقیقت در تجربه ای سخت در می پویم.

حتی دانش هم گاه راهبر به نیستی بشر است.

اجبارگونگی دانستن آن هنگام که باید ندانم.

هزار توی نهادم در تشویشی آشکار و نه گنگ چونان روزگار پیشین راهی می جوید

خویشتن خویشم چندصباحی است در هزار توی نامفهومی نهان است .

من نیستم! اما هنوز هستم! ( تعبیر به راه پلیدی نگردد . در وادی نیکی خویش را گم کرده ام . بی نهایت است ـ ایا اینجا ؟



 
در وادی روح و واقعیت - نگاشته پایانی
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشین از روح آغاز کردیم و رابطه آن را با واقعیت سنجیدیم .

اکنون درونمایه روح را بیشتر می کاویم .

 

این که ما چگونه می توانیم چیستی روح را دریابیم به هیچ یک از  دانش های دست ساخت بشر و نیز هیچ یک از دانشهای ( که گاه به غلط به ماورا بشر و طبیعت ) اطلاق می شود بستگی نمی یابد و این تنها دانش درون ماست که هدایتگر راستین ما به واقعیت است .

این شاید یک نتیجه گیری کامل از تمامی آنچه پیشر گفتیم باشد .

پس چیستی روح بدان جهت که درون مایه ای نسبی ندارد - حتی اگر نگوییم که یک مطلق کامل است - را نمی توان تنها با یک بیان و مسلک و مذهب و شیوه تعریف و تفسیرنموده و به گون ای تنها همان تعبیر را منطقی و صحیح و در راستای دانش حقیقی دانسته و دیگر تعبیرهای هرچند به زعم آن راه ( مکتب - مذهب یا ایده ) را به گونه ای نادرست و غیر واقعی بدانیم . به بیانی دیگر تعریف از واقعیت روح نسبی است حتی اگرواقعیت روح ( مطلق ) باشد*.

پایان؟

*. تمامی انچه در این رشته مقالات در باب واقعیت - که در هیچ مطبعه ای به جز همین سراچه نگاشته نشد از درون من جوشید و بر این دیوار نقره فام شکننده نقش بست . امید که اگر از آن بهره ای بردید رعایت امانت نشر را وظیفه خویش بدانید.

 

 



 
رابطه روح و واقعیت - بخش نخست : چرایی و چگونگی واقعیت روح
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٧  

  درسخن پیشین گفتیم : واقعیت و روح را از دو دیدگاه می توان مورد ارزیابی قرار داد.

نخست آنکه که " روح را برخاسته از واقعیت بدانیم " و دیگر آنکه " واقعیت را برخاسته از روح ".

اکنون به بررسی نخسیت شکل یعنی این پندار که " آیا روح برخاسته از وافعیت است ؟"

می پردازیم.

به راستی می توان مجموعه ای از نمادهایی که با جسم بیرونی1 و درونی ادراک می کنیم و با روح که شاید نخستین لایه آن یعنی لایه بیرونی آن بتواند تصویری را از این واقعیت بر آیینه لایه درونی روح - یعنی همان بخشی از روح که مورد بررسی است - بازتاباند .

هرچند تمامی این اندیشه را اندکی دور از حقیقت بپنداریم که روح برخاسته از واقعیت است  ؛ این که ( روح برفراز واقعیت توان حضور داشته باشد ) ، چندان غیر منطقی به نظر نمی رسد.

گرچه یکی از دیدگاه ( روان ) که دانستیم پیشتر رشته باریک پیوند ( روحها و جسمهای درونی و برونی تشکیل دهنده بشر ) است ، دیگر از بحث ( نسبیت ) کمی دشوار است که به تمامی ( و مطلق) ؛ به ( زاده شدن واقعیت از روح ) معتقد شد چه بسا این دیگاه که " واقعیت برخاسته از اجسام است " را اندکی حقیقی تر بدانیم.

به بررسی بیشتر در نگاشته ای دگر خواهم پرداخت.

____________________________

 ١. در نگاشته های پیشین وبلاگ به طور مشروح از ۶ بخشی وجود انسان پرداختیم.



 
رابطه منطقی روح و واقعیت - دیباچه
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشینی در باب واقعیات پرسشی را مطرح کردیم که "آیا روح آیینه واقعیت است یا نه؟"

اینک این پرسش را موشکافانه ار بررسی می کنیم.

اینکه چرا روح را پایه بررسی قرار دادیم نیاز به بیان دارد چرا که دانستیم "جسم" به دلیل "نسبیت" ذاتی مبانی درستی جهت بررسی واقعیت ندارد .

البته در ذاتی یا غیر اصیل بودن این نسبیت نیز ممکن است تردید شود که در مجالی بدان می پردازیم .

ولی در باب ورود به موشکافی روح ، نخستین پرسش می تواند چنین باشد که:

"  آیا روح زمینه واقعیت است یابرخاسته از واقعیت ؟"

به بیانی دیگر آیا می توان" روح را زاده واقعیت دانست یا واقعیت را تولد یافته از روح "؟

و چرا روح چنین دور از دسترس و واقعیت چنین نزدیک ؛ می نماید در حالیکه در عالم حقیقت شاید به راستی چنین نباشد؟

به این پرسشها در مقالی دگر خواهم پرداخت .

-------------------------------------------------------------------------------

- نخست : از پیام نیکوی یاران دیرینی چون جناب سروش ( از سراچه موسیقی و فلسفه ) و نیز دوست همنام یار دیرین! ( و.ا ) از سراچه ( حرفی برای نگفتن ) در نگاشته سالگشت پایان ششم و آغاز هفتمین سال نگاشتن در این سراچه بسی مسرور شدم .

-دوم : دوران سختی را در کارشناسی ارشد می گذرانم!



 
آغازخزان هفتم سراچه حقیقت و واقعیت - ( پایان ششم)
ساعت ٦:٠٧ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸٧  

و اما پایان ششم

و

 هفتمین آغاز :

اینک به سراچه حقیقت خویش آمدم تا ببینم چگونه با خزان هفتم بهارگونه سخن گویم .

                                        « ٨/٧/٨٧»

( و آمیزه ای از ٧و٨ ها و هفتمین سال نگاشتن؛ از هم اینک " این تنها دم " برای ماندن در وادی اندیشه آغاز می شود .)

 

باشد که باشم تا بنگارم از حقیقت و واقعیت .

 در سالگشت هفتم!

نیک می دارم.

 

 

در یادها :

 

٨/٧/١٣٨۶

 

+٨/٧/١٣٨۵

+٨/٧/١٣٨۴

+٨/٧/١٣٨٢

 

 

 

 

+ نخستین کلام :

 http://haghighi.persianblog.ir/post/1

 

 



 
معادله دو مجهولی روح و روان - بخش اول : درونمایه روح + تکامل من ؟
ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ شهریور ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشین به معادله دو مجهولی ( روان ) و ( روح ) و این که کدام می تواند پایه دیگری قرار گیرد نگریستیم و دانستیم که نخست باید پیوند راستین این دو را بدانیم و سپس یک رابطه فرضی را به شکل معادله دو مجهولی  برای آن برگزینیم .

اگر چنانچه در نگاشته های پیشین گفتیم  ، جسم را نسبی بدانیم  گونه های متفاوت معادله انسانی چنین است :

١. جسم + روح ( پایه ) = جسم + روان ( متغیر )

٢. جسم + روان ( پایه ) = جسم + روح ( متغیر )

در بررسی شکل نخست که روح را پایه دانستیم باید اندکی در این راستا بیاندیشیم که درونمایه ( واقعیتی به نام روح ) چیست ؟

بار دیگر به روح می دانیم باز می گردیم . گاهی آن را برابر جسم دانسته و گاهی آنرا برخاسته از بخشی متفاوت از هستی ( یا نیستی ) می دانیم . شاید بتوان گفت (‌روح آیینه حقیقت است .)

اگر به این جمله نگاهی ژرفتری داشته باشیم تفاوت آن را با دیگر مفاهیم خواهیم دانست.

گفتیم : ( روح آیینه حقیقت است ) .

از این جمله نتیجه می گیریم : ( روح آیینه واقعیت هست )

یا ( روح آیینه واقعیت نیست )‌؟

 در نگاشته های پسین بدان بیشتر خواهیم اندیشید .

 

-------------------------------------------------------------------

پ .ن : سرانجام به آرزوی دیرینه ام برای برداشتن گامهای علمی بلند تر جامه عمل پوشیده شد و من در کارشناسی ارشد  رشته حقوقی دلخواهم پذیرفته شدم و این را ابتدای راه خود می دانم . راهی که به سمت  و سوی بی نهایت است . هرچند راه دشوار باشد و پای افزارم پلاسین !



 
واقعیتی به نام انسان -رابطه دو مجهولی ( روح و روان ) - نخست
ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳۸٧  

در نگاشته پیشین دانستیم که در معادله سه مجهولی ( جسم / روح و روان ) ؛ آنچه نمی تواند مبنای سنجش ما در جهت یافتن واقعیت وجود انسان قرار گیرد ( جسم ) است و دلیل آن را نسبی بودن آن دانستیم و بدین گونه رابطه ٣ مجهولی خود را ٢ مجهولی دانستیم.

 حال باید بدانیم که می توان کدامیک از دو پایه ( روح ) یا ( روان ) را شالوده سنجش خود قرار داده و سایر بخشها را نسبت به آن بسنجیم .

اینجا راه دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه ( روح ) و ( روان ) را به گونه ای با یکدیگر مورد قیاس قرار داده و از آن به نتیجه ای فراگیرتر برسیم .

در این روش بار دیگر با این نکته را به یاد داشت که یکسان دانستن ( روح ) و ( روان ) اندیشه ای بس نادرست است و نباید چنین پنداشت که رابطه دو مجهول ما برابر است با :

( روح = روان)

بابراین یا باید رابطه ما به برابر با چنین الگویی باشد :

( روح > روان ) و یا چنین باشد : ( روح < روان )

که هر یک پایه نگاشته جداگانه ای در نگاشته های پسین خواهند بود .



 
معادله 3 مجهولی وجود - بخش نخست : جسم +من در جهان هستی(26)
ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٧  

در نگاره پیشین به نسبیت معیار سنجشها اشاره ای کوتاه داشتیم و اینک به گونه ای گسترده تر بدان خواهیم پرداخت.

دانستیم که اگر هر یک از ٣ بعد ( روح -جسم یا روان) را مبنای سنجش دیگر ابعاد قرار دهیم به ناچار باید آن را ثابت فرض و دیگری را براساس این مبنای فرضی بسنجیم .

 اگر این ثابت بودن را متعلق به روح بدانیم ، آنگاه باید روان و جسم را مطلق بدانیم که در مورد روان امکان این اطلاق وجود دارد اما در مورد جسم، تردید حقیقی در باب مطلق بودن درونمایه اش وجود دارد ( جسم جسم و جسم روح)  . چرا که جسم ( با هر نگرشی که داشته باشیم ) به ناچار  ، "نسبی " است و در محدوده " زمان " و " دیدگاه" به گونه ی درونی و ذاتی ، در نسبیت و نیز حرکت رو به زوال ( پس از حرکت رو به کمال ) است . پس شاید تنها بخش وجود واقعیتی به نام انسان که هم ( مثبت و هم منفی) ارزیابی می شود "جسم " است . این نماد (+) و (-) نه از حیث علم اخلاق و همانند آن که از حیث جهت حرکت و تغییرات جسم است و هیچ ارزش نمادین دیگری ندارد.

حال که یک مجهول از سه مجهول معادله ما به گونه طبیعی "نسبی " است و مطلق نیست در عمل یک بخش از معادله وجود آدمی  را باید حل شده فرض کرد و دانست که معادلهای که مبنایش " جسم مطلق " قرار گیرد و ارزش " روح " و " روان" نسبت به آن سنجیده شود از نظر منطقی ؛‌ معادله ای " بی جواب " است . بنابراین ما اکنون با معادله ای ٢ مجهولی ( روان و روح ) به جای معادله ای ٣ مجهولی ( جسم و روح و و روان) مواجهیم که در نگاشته های آینده بدان خواهیم پرداخت.

پ .ن: تنها ۴ روز به ٢۶ بار تکرار حضورم در جهان هستی باقی است. نمی دانم باید به ترنم شادی حضور چه نغمه ای بسرایم که نواگر اکنون من باشد ! اما هستیم را با هر چه نیکویی با خویشتن خویشم یگانه می دارم حتی در اوج سکوت اغیار!

چونان همیشه: من باید بسرایم ورنه هیچم.

٢٩/٣! * ٢۶