در نگاشتن از آن همه واقعیت وحقیقت زین پس از درونمایه "پلیدی "خواهم نگاشت.
در نگارش این شناخت درست یا نادرستم از پلیدی در ابتدای سخن بیان می دارم که بر آنم تنها نمایه ای از آنچه خود مپندارم را بنگارم نه آنکه هر چه دیگران را خوش آید .
می دانید ما - همگانمان - از شناخت خویشتن خویشمان ( فردیت متمایزمان از سایرین غفلت کرده ایم.
ما به همان میزان که جزیی از تمامی ابعاد پویش در اجتماع به عنوان یک من- دیگر نقاب تظاهر به بودن واقعی بر چهره می زنیم " خود - بی نقاب و یکتا" نیز هستیم.
حس می کنم در یک تسلسل باطل گاه چنان به راه افراط "خودمحور " می شویم و به تمامی از پدیده های جهان غفلت می کنیم ( راهی که عمده فیلسوفان و عرفای سده های پیشین پی گرفتند و دیر زمانی انگار من نیز در دایره این افراط گرایان در شخص محوری بودم ) و یا گاه چنان در جریان بی امان "حضور در اجتماع "با تمامی لایه های سازنده اش ( که زین پس یک به یک از تمامی این لایه ها سخن خواهم راند ) غرقه می شوم که خویشتن خویشمان را به تمامی از یاد می بریم .
لذا در نگاشتن از این همه راه تعادل محض را پیشه خواهم کرد که اطلاق در تعادل حتی در جهان نسبیت نیکو باشد.
حداقل در این زمان چنین می اندیشم ( و امیدوارم مرا متصل به هیچ راه و مرام از پیش شناخته شده ندانید.
راه من یکتاست . چونان من ناهمگون اما بالنده! نامتجانس تر از خویش نیافته ام اما هرگز از خویش گریختن نتوان پس خویش را چنین که هستم و نیستم خواهم پذیرفت . گرچه هنوز هم در حسرت شکستن روح سبزینگی ها در اندوهم . نمایه آنچه اینک در اجتماع ناهمگونم رخ می دهد در آینه پندارم گویی بازتاب می یابد.
راه من است ( نیک یا بد برای خویش و مستفل از دگران راه خویش می روم.)چه نکوتر که از زاویه نگاه خود به همه چیز بنگرم اما تلاش کنم در گرداب خودمحوری گرفتار نایم.
زین پس این واژگان راهبر من به شناخت است.
" اجتماع دوم" و " پلیدی "
از هرچه دانسته ام خواهم نگاشت.
پ.ن: به شمارگان ٢٣٢٠ برگ واژه بی نقاب از خویشتن نگاری به میانه آذرماه ١٣٨٣ گام نهاده ام.
دیروز بیست و دو ساله ام و در لحظه بیست و هفت ساله! ( در نوسان میان اکنون و دیروزم خود را اکتشاف می کنم و بس که هیچگاه چنان که "باید " نبوده ام .
پ.ن ٢: سروش مهربان !هم اندیش همه دورانها! چونان همیشه به عنصر کامل کننده مجموعه پندارهایم شباهت دارید که آنگاه که می پندارم در اندیشیدن یکتایم باز می گردید و دانستن مدام خویش را به ارمغان می آورید .
سپاس بی کران نثارتان
پ .ن ٣ : در خوانش پژوهشی هنر این روزها سخت جان تر می خوانم و گم می شوم